روی پایه خودتان بایستید

روی پایه خودتان بایستید

روی پای خودتان بایستید"

_به خودتان متکی باشید.
_رٶیایتان را دنبال کنید، اما در دنیای حقیقی زندگی کنید.
_به اتفاق کار کنید.

"اگر شیر می خواهی در مزرعه روی چهار پایه ننشین و به امید آن نباش که گاو خودش کنار تو بیاید". این گفته قدیمی یکی از نقل قولهای مادرم بود. مادرم در ادامه این حرفش می گفت: "تکان بخور ریکی، از جایت بلند شو، گاو را بگیر."

می گویند: "اگر می خواهی غذای خرگوش درست کنی ابتدا خرگوش را شکار کن". این ضرب المثل نمی گوید که خرگوش را بخر یا آن قدر بنشین تا کسی خرگوش به تو بدهد. این حرف های مادرم که از دوسه سالگی به من گفته می شد سبب شدند روی پای خود بایستم. من آموزش دیدم که خودم فکر کنم و کارهایم را انجام دهم. انگلیسی ها به منزله یک ملت قبلا چنین باوری داشتند، اما امروزه خیلی ها دلشان می خواهد آنچه را می خواهند در یک بشقاب بگذارند و به آن ها بدهند. من با بخت و اقبال بلندی رو به رو بودم که پدرومادری خوب داشتم.

اولین درس من در خودکفایی به زمانی مربوط می شود که حدود چهارساله بودم. به جایی رفته بودیم و در راه بازگشت مادرم اتومبیل را متوقف کرد، در فاصله چند مایلی خانه مان بودیم. مادرم گفت که راه خانه مان را پیدا کنم. این یکی از آن چالش هایی بود که من آن را هرگز فراموش نمی کنم. به تدریج که سن و سالم زیادتر شد. درس های دریافتی ام سخت تر شد. صبح زود یک روز زمستانی وقتی در فاصله میان ترم از مدرسه شبانه روزی به خانه برگشته بودم، مادرم مرا از خواب بیدار کرد و خواست لباسم را بپوشم. هوا هنوز تاریک و سرد بود. از رختخوابم بیرون آمدم. بعد از صرف صبحانه در آشپزخانه، ظرف غذا و سیبی به من داد. مادرم گفت:" مطمئنم که سر راه آب برای نوشیدن پیدا می کنی". باید با دوچرخه پنجاه مایل را رکاب می زدم تا به ساحل جنوبی می رسیدم. نقشه ای برداشتم تا اگر راهم را گم کردم از آن استفاده کنم. شب را در خانه یکی از بستگانم گذراندم و روز بعد به خانه برگشتم.

وقتی وارد آشپزخانه گرم شدم که مادرم و لیندی آنجا نشسته بودند، احساس غرور و افتخار داشتم. انتظار داشتم برایم کف بزنند و خوشحالی کنند، اما به جای آن مادرم گفت: "کارت عالی بود ریکی، آیا به اندازه کافی تفریح کردی؟ حالا دست به کار شو، کشیش محله می خواهد چند تکه هیزم برایش تهیه کنی."

برای بعضی ها این طرز رفتار ممکن است سخت و غیر منصفانه به نظر برسد، اما اعضای خانواده من یکدیگر را دوست دارند و مراقب هم هستند.
ما یک خانواده نزدیک به هم و بسیار صمیمی و وفادار هستیم. این درس ها را از آن جهت به ما می دادند که پدر و مادرم می خواستند ما قوی و قدرتمند باشیم، به خودمان متکی باشیم، آزاد و رها باشیم و روحیه ای مستقل داشته باشیم. به خاطر داشته باشید آن ها و همسالان آن ها دو جنگ جهانی را پشت سر گذاشته بودند و نوازش کردن و آسان انگاری در فرهنگ لغت آنها جایی نداشت. پدرم همیشه از ما حمایت می کرد، اما مادرم همیشه می خواست ما در بهترین حد خود ظاهر شویم. من تجارت را از مادرم آموختم. او بود که پول را به من آموزش داد. او می گفت: "برنده باشید، به دنبال رٶیاهایتا بروید". مادرم می دانست که باختن منصفانه نیست، امابه هر صورت این زندگی است. درست نیست به بچه ها بگوییم همیشه و در هر حال باید برنده باشید. در دنیای واقعی مردم تلاش و تقلا می کنند، بعضی ها برنده و بعضی دیگر بازنده می شوند. گاه با بی عدالتی هایی روبه رو می شویم که باید به فراسوی آن ها برویم.

بهروز رحمانیان

ارسال نظر