دلتنگی

دلتنگی
یادبادآن روزگاران

دلتنگی؟ هنوز هم به آن روزها می نگری یا برایت مثل رویا شده است؟ بگذار خیالت را راحت کنم برای من و تو از آن روزها فقط خاطره اش به یادگار مانده است. چشم روی هم گذاشتم، یک آن به خودم آمدم، همه چیز تغییر کرده بود. دیگر ان من، من نبودم. دوران کودکی ام به پایان رسیده بود. دیگر نمی توانستم عروسک هایم را مادرانه در آغوش بگیرم. دیگر نمی توانستم طعم مخلوط ترشک و لواشک را بچشم. قد کشیده بودم. دست و پاهایم بزرگ شده بود و لباس هایم کوچک. دیگر کودکی معصوم نبودم که نازم خریدار داشته باشد. تنها اشتباه کودکی ام این بود که تصوری غلط از بزرگ شدن داشتم. اما اکنون دلم پاک نیست و پر از گناهم. اشتباهات زیادی مرتکب شده ام که جبران ناپذیر است. حتی خدا هم مثل قبل به دعاهایم گوش نمی کند. عاقل شده بودم. چیزهای عاقلانه ای را فهمیدم که تلخ بود. درد داشت. زندگی قصه های مادرم نبود که قهرمان داشته باشد. قامت پدرم برای مشکلاتم کم بود. حتی رنگ صورتی را هم مثل قبل دوست نداشتم. برنامه خاله شادونه جایش را به فیلم آنابل داد. نقاشی های رنگارنگ جایش را به طراحی با قلم سیاه داد. اگر به آن روزها بر می گشتم خیلی بیشتر از قبل کودکی می کردم.

نازنین زهرا سلیمی

ارسال نظر