دانشگاه

دانشگاه
چرا دانشگاه؟

دانشگاد کجاست ؟

دانشگاه جایی است که تو به آن وارد می شوی، چند سالی دوباره درس می خوانی، امتحان می دهی، دوباره کنکور می دهی، به همان دانشگاه یا دانشگاه دیگری در مقاطع بالاتر وارد می شوی. به یک جایی می رسی که یا دیگر مقطع بالاتری وجود ندارد یا تو در مقطع بالاتر قبول نشده ای. بعد به اجبار زندگی واقعی شروع می شود.توی دانشگاه آدم چه چیزهایی یاد می گیرد؟خیلی ها معتقدند که توی دانشگاه آدم رابطه برقرار کردن با دیگران را یاد می گیرد. بله من هم قبول دارم. ولی بسیار محدودتر از کسی که در دنیای واقعی یعنی خارج از محیط دانشگاه رابطه برقرار کردن با آدم ها را یاد می گیرد. چون دانشجوها خیلی زود به گروه های کوچک جزیره مانندی تقسیم می شوند که در آن احساس امنیت می کنند گروه هایی که مثل هم فکر و رفتار می کنند. در این گروه های جزیره مانند بسیاری از مهارت های اجتماعی که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد، توسعه پیدا نمی کنند چرا که در یک گروه کوچک که اساسش مثل هم فکر کردن و حمایت فکری و احساسی یکدیگر است. برای خیلی از آن مهارت ها اصولا نیازی وجود ندارد. هر آدمی حداقل به رابطه با سی نفر(این عدد هیچ پایه علمی و قابل اثبات ندارد) آدم با شخصیتهای متفاوت، در سنین مختلف، با روحیه، نگرش و اخلاق ناهمگون و همچنین تخصص های متفاوت نیاز دارد تا بتواند خودش را دائما در مسیر رشد نگه دارد و در آن مسیر حرکت کند. رابطه دانشجوها با اساتید هم عمدتا حول محور نمره دور می زند که آن هم از آنجایی که اقتصادی و ارزش آفرین نیست. خیلی وقت ها به مهارت هایی بدوی مانند گدایی يا تقلب محدود می شود. از این حرفها که بگذریم هزار و یک راه کم هزینه تر، سریعتر و با حال تر برای توسعه مهارتهای ارتباطی وجود دارد. چرا آدم برای این کار پنج سال (متوسط لیسانس) از بهترین سالهای عمرش و مقدار زیادی پول صرف کند؟ خیلی ها معتقدند که آدم توی دانشگاه یاد می گیرد که چطور فکر کند. آیا واقعا یاد گرفتن چگونه فکر کردن این همه وقت و درس و تست و کنکور و هزینه لازم دارد؟ نه جدی؟ دوازده سال آموزش عمومی برای اینکه آدم چگونه فکر کردن را یاد بگیرد کافی نیست؟ به نظر شما فارغ التحصیلان دانشگاه ها واقعا چگونه اندیشیدن را یاد گرفته اند؟ مگر نه اینکه این یادگیری باید یک فایده عملی در زندگیشان داشته باشد؟ این فایده چیست؟
کجاها باید اثرات این آموزش را جستجو کرد؟ از این ها گذشته من اگر بخواهم شنا یاد بگیرم باید به استخر بروم و شروع کنم به شنا کردن. اگر بخواهم رانندگی یاد بگیرم باید پشت فرمان بنشینم و شروع کنم به رانندگی کردن. اگر بخواهم چگونه فکر کردن را یاد بگیرم باید چه کار بکنم؟ به دانشگاه بروم؟

خیلی ها معتقدند که فارغ التحصیلان دانشگاه درآمد بیشتری نسبت به دانشگاه نرفته ها دارند. این آمار ممکن است درست باشد ولی دلیلش اين نیست که کسانی که درآمد بیشتری دارند به دلیل دانشگاه رفتن درآمد بیشتری دارند، دلیلش این است که بیشتر کسانی (از میان همان جامعه آماری که دسترسی به درس و مدرسه و دانشگاه دارد) که خلاق و توانمند و آغازگر هستند همراه با بقیه راهی دانشگاه می شوند. چون اصولا هیچکس جایگزین دیگری برای دانشگاه رفتن متصور نیست. آمار فوق، این آدمها را ده سال بعد مقایسه می کند با آدمهایی که نه از روی تصمیم و اراده، بلکه از روی ناتوانی و اجبار و تسلیم به دانشگاه راه پیدا نکرده اند. این آمار وقتی صحت دارد که از یک جامعه آماری یکدست مثلا همان بچه های خلاق توانمند آغازگر با انگیزه، پنجاه درصد را جدا کنیم و به آنها اجازه ندهیم که به دانشگاه بروند. بعد از ده سال هم موفقیت مالی و درآمد آنها را با همدیگر مقایسه بکنیم. موفقیتهای دیگر زندگی بماند. باز هم فکر می کنید به نتیجه یکسانی می رسیم؟ خیلی ها معتقدند که کسانی که به دانشگاه می روند شانس بهتری برای ازدواج در آینده خواهند داشت. یا در زندگی مشترکشان شانس بیشتری برای موفقیت. توضیح این مورد هم بسیار مشابه دو مورد قبل است. من بارها شنیده ام که می گویند کسانی که دانشگاه نمی روند. خوب نمی توانند حرف بزنند! یا آدمهای باکلاسی نمی شوند! یا نمی توانند با آدمهای با کلاس معاشرت بکنند! جواب به این چرندیات نژادپرستانه را می گذارم برای فرصتی دیگر. زندگی یک آدم را به سه دوره عمده می توان تقسیم کرد. دوره بچگی، دوره بزرگسالی، دوره کهنسالی. دوره بچگی دوره ای است که پدر و مادر از بچه مراقبت می کنند. هزینه هایش را می پردازند. مسئولیت هایش را به عهده می گیرند. دوره کهنسالی هم اگرچه نه برای همه ولی برای خیلی ها مشابهت هایی با دوره بچگی دارد. همه این کارها را یا خانواده یا یک سیستم
اجتماعی مثل بیمه يا بازنشستگی برای آدم کهنسال انجام می دهند. دوره بچگی انسان برخلاف موجودات دیگر دوره ای نسبتا طولانی است. والدین مخصوصا در زندگی شهری امروزی، از پس نگهداری بچه ها برای مدت هجده سال یا حتی بیشتر بر نمی آیند، نیاز به کمک دارند. اینگونه است که مدارس دست یاری به سوی پدر و مادرها دراز می کنند. از مهارتهای ابتدایی خواندن و نوشتن که بگذریم بقیه کاری که مدرسه از ابتدایی تا پایان دبیرستان انجام می دهد در حقیقت ادامه سرویس بچه داری (baby sitting) است که از مهد کودک شروع شده است و هدف آن کمک به والدین برای تر و خشک و سرگرم کردن فرزندی است که یک دوره بچگی حداقل هجده ساله دارد. بعد از پایان دوره متوسطه (مادون متوسط) بچه ها که به پایان دوران نوجوانی خود نزدیک می شوند و رشد فیزیکیشان تقریبا کامل می شود نیاز به یک تغییر اساسی دارند و چه تغییری بهتر از دانشگاه رفتن و تجربه یک زندگی مستقل، سرویس بچه داری به دانشگاه منتقل می شود ولی با مسئولیت های کمتر برای دانشگاه و آزادیهای بیشتر برای بچه. در این زمان است که خیلی از بچه ها یا سیگار سکس,،مواد مخدر تفریحی، پوچ گرایی، رمانهای کلاسیک، ورق بازی، تقلب و غذاهای بدمزه آشنا می شوند. دوران دانشگاه هنوز متصل به دوران بچه داری است به این دلیل که بچه هجده ساله هنوز واقعا بچه است و در اکثر موارد نمی داند که از زندگی خودش چه انتظاری دارد و چه کار دوست دارد بکند. و به این دلیل که هنوز دانشگاه است که برنامه زندگی دانشجو را برایش می ریزد و به او می گوید که چه درسی بخواند و چه جوابهای درستی را حفظ بکند.   

بهروز رحمانیان 

ارسال نظر