Loading...

شعرکودکانه

|
شعرکودکانه

شعر_کودکانه

یک روز در اتاقم
تنها نشسته بودم

بی حال و کم حوصله ،
غمگین و خسته بودم

برادرم به من داد ،
چند کتاب قصه

گفت بخوان ای خواهر
دوری بکن ز غصه

من آن کتابها را
خوشحال و شاد خواندم

با قصه غصه ها را
از قلب خویش راندم

شد باز در به رویم ،
درهای روشنایی

می یافتم از آن پس
رفیق آشنایی

شعر_کودکانه

0
نظرات
    ارسال نظر
    برگشت به بالا