گلخورک

گلخورک
خلوت بودخلوت ترازهرروز

گلخورک

خلوت بود. خلوت تر از هر روز. انگار کسی امروز تمایلی به دیدن دریا نداشت جز من که همیشه به دیدار دریا می رفتم. مثل روزهای قبل در حالیکه به دریا چشم دوختم ، آرام و متفکر درساحل قدم میزدم و غرق در افکار شیرین و لذتبخش خود بودم. گاهی با دریا حرف میزدم و گاهی هم دریا با زبان شورانگیز و طراوتبخش خود بامن همکلام می شد. بی اختیار از دریا روی برگرداندم و سربه زیر به ساحل پیرامونم نگاه میکردم.چنان خیره بودم که انگار در لابلای ماسه ها دنبال گمشده ای میگشتم که دقیقا جلوی پای خود گلخورک مرده ای دیدم که دهانش بازمانده و با چشمش به من زل می زد. ازظاهرش معلوم بود که مدتی نیست که مرده است. وگرنه باید از او فقط اسکلتی باقی می ماند. با دیدن این منظره ی دلخراش، چین بر پیشانی ام نشست و حزن و اندوه دلشکن مثل تیری بر جانم فرو رفت. احساس عجیب و غریبی در من ریشه دواند که توصیف آن برای من مشکل بود. ماهی گلخورک بی دلیل نبود که دهانش باز بود‌بهت زده و متحیر نگاهم میکرد. من نیز با دیدنش متحیر و شگفت زده شدم. اصلا باورم نمی شد. دهانش باز و بسته می شد. خدایا ! آیا ممکن است ماهی مرده با آدم حرف بزند؟ دوسه بار پلکم را باز و بسته کردم و سرم را به طرف به شدت تکان دادم که اگر خواب و خیالی ست از سرم بپرد. دوباره به گلخورک چشم انداختم. دهانش را گشوده بود تا با من حرف بزند. اگر هم تصور من بود به نظرم از واقعیت هم واقعی تر بود. او داشت با من حرف میزد. مطمئنم که او داشت پرده از رازی برمی داشت که تا آن لحظه برایم گنگ و مبهم به نظر می رسید. داشتم رفته رفته زبانش را می فهمیدم. از این رو به فکر عمیقی فرو رفته بودم که گلخورک مرده صدایم زد: آهای ! با توام. باردیگر نگاهش کردم. گفت: به جای اینکه به من فکر کنی ، به سرنوشت خودت فکر کن که دیر یا زود به آن خواهی رسید. پس قبل از آن که به مرگ بیندیشی به زندگی فکر کن. مثل دریا و رود به جنبش و حرکت بیندیش. خورشید باش تا بر جهان بتابی. ابر باش که بر دل های مرده بباری. بهارباش که همیشه جوانه بزنی و دنیا را شکوفه باران کنی. حرف های گلخورک تکان دهنده بود. انگار مرا از خواب چندین ساله بیدار کرد. آبی بود بر چشم خوابیده ام. بمبی بود که پایه ی افکار ناامیدانه و فرسوده ام را ازهم فروپاشید و مرا به باغ دانایی و تفکر نو کشاند. تازه فهمیده بودم که می توان تعریف تازه ای از مرگ داشت. مرگ فقط مرگ جسم نیست .مگر ناامیدی مرگ نیست؟ مگر غرور و خودبینی، جهل و نادانی، تند خویی و نامهربانی و یکدندگی و لجبازی و دهها صفات از این نوع ، مرگ ما آدم ها را به دنبال ندارد؟ تازه درک کرده بودم که اگر کسی این صفت ها را در خود داشته باشد، مرده است. مرده ی متحرک.به خودم گفتم: برای آنکه زنده باشی، مهربان باش. گلخورک مرده آن لحظه آموزگارم شده بود. آموزگار پندآموزی که حتی با مرگش زندگی را برای من معنا کرد و تعریف تازه ای از مرگ را به من آموخت.

محسن اعلا

ارسال نظر