دم جنبانک

دم جنبانک
سینه ریزی ازپرهای سیاه به گردن داشت

دم جنبانک

سینه‌ریزی از پرهای سیاه به گردن داشت. خط سیاه دور چشمش، زیبایی بی‌نظیری به او می داد. شکمش از پرهای سفید و سر و پشتش از پرهای خاکستری پوشیده بود. با پاهای باریکش خطوط کمرنگی بر روی ماسه می‌گذاشت. تک و تنها ساحل را با دقت زیادی جستجو می‌کرد. انگار عجله داشت، چون تند و تیز به این طرف و آن طرف می دوید و دم بلند و باریک خود را مدام بالا و پایین می برد. ناگهان کلاغی به سمت او پر باز کرد و نزدیک آن نشست. دم جنبانک ترسید و پرکشید و آن طرف تر در وسط آب کم عمقی پاگذاشت. چیزی دید که باورش برای او سخت بود. خشکش زد. ترجیح داد یک‌جا بایستد و هیچ حرکتی نکند. ازشدت خوشحالی چشمش مثل دانه‌های مروارید برق می‌زد. انگار جفتش را پیدا کرده بود. هر دوتا به روی هم لبخند زدند. انگشتان باریک آنها به هم گره خورد. دم جنبانک آرام سرش را خم و نوکش را به نوک جفتش نزدیک کرد. آنها حرکات یکدیگر را تقلید می‌کردند. چقدر شبیه هم بودند! اصلا باورکردنی نبود. دم جنبانک به خودش گفت: مگر می‌شود دوپرنده تا این اندازه به هم شبیه باشند!؟ دیگر توجهی به اطرافش نداشت. آن لحظه برایش مثل عسل شیرین بود. زندگی ، زیباترین آهنگی بود که آن لحظه می‌شنید. دیگر هیچ عجله‌ای نداشت و ارزش فرصتی که به سراغش آمده بود، می‌دانست. حتی دوست نداشت لحظه‌ای پلکش برهم بگذارد و یکسره چشم در چشم او دوخته بود. دیگر تنها نبود که لحظه‌های سخت آزارش دهد. دنیا مطابق میلش می‌گذشت. خیال‌های شیرین و خوش، ریشه‌ی غم را در او سوزانده بود که ناگهان قطره‌ای از موج دریا بر سطح آب کم عمقی که دم جنبانک در آن ایستاده بود، نشست و آیینه‌ی زلال آب را شکست. واقعیت مثل پتکی شد که بر سرش خورد. دم جنبانک خوش‌خیال، تصویر خود را با جفت گمشده‌اش اشتباه گرفته بود.

محسن اعلا

ارسال نظر